کلمه حصار است
و ما
ضبط در حصار کلمه
1.
که زندان دیوار است تعریفش و دیوار ها ، زندان نیستند . اما زندان هر چه باشد تعریفش دیوار. زندان معنا می گیرد از دیوار و با چفت و بست دیوار ، کلمه ی زندان جا می گیرد از جان ِ دیوار اما دیوار ها کلمه نیستند ، که خودیت ِ وجودند تا کلمه را از آن می زاییم و چون زایشش کلمه شد ، کلمه دیوار می شود و دیوار ِ کلمه ، زندان.
اما دیوار ها زندان نمی سازند ،دیوار ها معنی می کنند ، معنا می زایند و چون معنای هر کلمه زندان شود ،زندان می شود و در کوشش ضبط ِ ما.
پس زندان ، پس از هر کلمه که کلمه پس از هر معنی و هر معنی پس از هر معنایی به غور ِ حصار ، چشم می دوزد ، زندان بنا می شود و بنای زندان نبش ِ قبر ِ غلیظ ِ دیوار!
دیوار ها چه جسم باشند ، چه صوت باشند و چه نور،زندان معنی نمی دهند و اما همین که در حصار ِ کلمه ی دیوار ِ زندان ماندند، زندان اند.
2.
دیوار ها قدیم اند نه حادث.
که از حدوث ِ خود جان می گیرند که اگر حادث باشند می شکنند و چون در معنی کلمه ، معنای زندان شدند ،قدیم می شود . که دیوار قدیم است .
و قدیم ِ دیوار زندان، کلمه!
که کلمه اشاره به حصار دارد و اشارتی به تا ! اشاره می کند به هر چه ضمن قرار گیرد و در ضمن اشاره به تو دارد ، اشاره به تا اینجایی حصار. چون از انباره ی معنا متولد شد و کشف ، ( چون کلمه اختراع نیست ، اقتراح است،فقط به حدود ِ الفبا،نوشته می شود و به آوای انسان، آواز)نمی شکند ،تلطیف می شود تا زندان متبلور شود و زندان، تحمل ِ زندان.
کلمه در ریشه ی زمان است . مخلوط وار و مشترک .
چون از یک ریشه برخاست ، به خواست ِ ما ملبس نمی شود و خواست ِ ماست که ملبس ِ به آواست. ما محدود ِ به دیوار ِ کلمه ایم و کلمه ضبط ِ در زمان.
دیوار ِ کلمه ،
کلمه،
کلمه ی تن،
و تن مقهور ِ زمان!
3.
زمان ، زمان ِِ جبر ِ ما. زمان ِ جبر ِ به ما!
عبور از زمان در جسم نمی گنجد که در هیات ِ نا موجود ، موجود . زمان خود حصار شد.زمان زندان است . کلمه زندان است . زمان ِ زندان ، زندان است و کلمه ی زمان زندان و همینطور کلمه ی زندان ِ زمان!
چون از هیات ِ وجود خروج کنیم ، نیستیم در هیات ِ کلمه و زمان . از حصار ِ تن که محبوس ِ در حصار ِ کلمه و کلمه در زمان.
زندان ها به هر معنایی می گنجند و ما را به خود گنج می دهند و از انباشت ِ خود پُر نمی شوند و گاهی دیواری ، گاهی شهری ، گاهی تنی و گاهی زمانی، گاهی خدایی و گاهی کتابی!
4.
دیوار ، حصارند که چون فاصله گر شوند زندان اند و اگر فاصله گری ، خلوتی گرم می شوند.
همانطور که آینه مرز می کند و فاصله گر ، تا که فاصله ی گرمی شود و تا از فاصله بردارد و از ما تا مرز ، فاصله می کند تا گرم شویم!
5.
کاملترین ِ حصار ِ زندان ، زندان ِ کلمه است و از هر جهت محفوظ .چه حفظ شویم و چه حفاظ کنیم و چه حافظه ها را محفوظ ِ به کلمه و کلمه ها را محفوظ ِ به حافظه ، کلمه دیواریست که در نهایت ِ معنا و در نهایت ، دست انداخته و ثبت شده و ایجاد ِ وجود. زمان بنای خود با آجر ِ کلمه کرد و کلمه ، کلوخ ِ وجود و کلون ِ زبان.
6.
کلمه ،
زندان می شود و زندان
حصار ِ ما
کلمه ،
دیوار می شود و دیوار
چه گرمی و چه گری
فاصله
کلمه حفظ می کند
چه حافظه و چه محفوظ
کلمه تن می شود
تن ِ کلمه ی زمان
7.
محدود و مخلوطیم
به دو فاصله از زندان
به دو فاصله از دیوار
به دو فاصله ِ زندان و دیوار
ریشه کرده ایم ،
مشترک ،
چه باشیم ، چه نباشیم
از قدیم
از زمان
از کلمه
از معنی
از معنا
از دیوار
از زندان
8.
زندان تن است و
کلمه ،
کلمه ی تن ِ زندان
9.
از کلمه فکر می سازیم
از کلمه
کتاب
از کلمه
تن می سازیم
از کلمه ، جهان
از کلمه ، خدا
و از تن و فکر و خدا و جهان و کتاب،
زندان
10.
جهان کلمه است و
کلمه
حصار ِ زندان
دیوار ِ رندان
11.
زندان متبادر است . تبادر ِ فرار و مبادرت ِ به .
فرار یک جایی در انتها ، همیشه ی جایی خوش!
اما چون حصار ِ زندان ، کلمه است و کلمه حصار، فرار ِ نا میسّر و نقب ِ به درون!
چون فقط معنی می کنیم و معنی خود از جنس ِ کلمه و باز درون ِ حصار .
حصار ِ زندان.
12.
تن،
حصار ِ کلمه است و کلمه ی حصار
حصار،
کلمه ی زندان و
کلمه،
حصار ِ زندان.
1387/6/7
ترکیه
۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه
حصار ِ کلمه
۱۳۸۷ شهریور ۸, جمعه
آینه
نشات از خود می گیری
چون نگاه ِ خود به خود
خودت
به
خودت
* * *
تا نگاه که می کنی
چشمی باز و بیدار می شود
و زُل در تو
تا منظرت
بگردد به
کجای نگاه!
* * *
او لنز می گیرد و جان از تو
و همراه ِ تو
به هر چه تو از تو
اطراف ِ نگاه را
به نگاه ِ تو
در طرف ِ جستجو
و دوباره که می روی
چشم می بندد
از هر چه تو از تو
انگار که هیچ ندیده و نمی بیند
که فراموش می کند
هر چه دیده ی دیده را
چون نگاه ِ خود به خود
خودت
به
خودت
* * *
تا نگاه که می کنی
چشمی باز و بیدار می شود
و زُل در تو
تا منظرت
بگردد به
کجای نگاه!
* * *
او لنز می گیرد و جان از تو
و همراه ِ تو
به هر چه تو از تو
اطراف ِ نگاه را
به نگاه ِ تو
در طرف ِ جستجو
و دوباره که می روی
چشم می بندد
از هر چه تو از تو
انگار که هیچ ندیده و نمی بیند
که فراموش می کند
هر چه دیده ی دیده را
۱۳۸۷ خرداد ۹, پنجشنبه
روح دو خرس ِ مجاور
1
او روان گشته،روان
او روح دو خرس مجاور
به ردپای یکدگر،قلمرو همدگر
و اوج درختان
کاج دامنه
به رسوبِ یکی در میان
از همانجا که قلمرو دشت
چشم می اندازد به کوهپایه
به این ترتیب
دو خرس
نه مجرای یکدگرند و نه وحشی
بل اعتبارند
به سرمای آغار
که خواب ِ مطمئن
دشت را به سر کشد
2
اینجا اثر است
اثر شروع من بر کاج
و ترس تو از کاج
نه دشت - نه کوه - نه کوهپایه و چشمه رود
هیچ!
از این به بعد
به زمین پایت
نچرخد زمین
3
صدها هزار کارگر اینجا
پرّان ِ {زوزوزوزوزوزوزوزوزوزوزوزوزوزوزو
مادر ِ بی رحم!
آغشته ی شهوت و شهد ِ کودک
تاب ِ شهوت و درد ِ تولد
سرک کشان به هر خانه ای
تقسیم ِ کودکان ِ دشت
تاراج ِ تو
این قلمروِ دشت
به ردّ ِ بو کارگران را می پراکند
4
محیط ِ مقعر
به اعوجاج و کزّ ِ گوشه هایش
کنج را می گیرد
و تپه ها به زیر ِ خود نقب می زنند
آه تپه ها ،
آه ماهوری های یکسو!
چه تاقدیسی ازتان
به زمین
دهن کرده کج!
5
تو راست می گویی
بعضی اوقات انسان می شوم و نعله های زمین را
پا به بر فشرده دوال
به پایه هاشان رسیده بر
به چه خداوندگاری لمیده اینجا!
با کپلی ترد و چاق
سوراخ ِ سوراخ
ز نرینگی ِ فرزندان ِ آسمان
مرزهای خود را به قرینگی
- دشت و کوه -
ریش می جنبانند
6
یک روح ِ من گره ی زمین
تا گره ها دریا
گرو ِ زمین
تا اثیران ِ خاک
درک ِ قلم ِ تلخ ِ ریشه ها را
7
دو پهلوان
دو مماس
دو زمین گردان ِ پهنه
به رد ّ ِ { زوزوزوزوزوزوزوزوزوزوزوزوزو
طی ِ مرز ِ بو به کارگردانان ِ شهوت
نقب ها اما
به زیر
گسترش می روند
خاک را
8
تو شخم می زنی و شیار می کشی
هر چه به رو
تلاش ِ فساد می کند ،
به زیر ،
لذت ِ ضعف می شوند
به رفع
عاج بر خاک
ترشح به خاک
عاج را مرطوب می کند
کپل ِ ترد
مهمیز می خورد
و جامعه ی کوچک
حیای خویشاوندان ِ بزرگ
9
مرطوب و گس و ترد
تاقدیسی ها
تا کوهان ِ بلند
سرکشد از جوامع بزرگ
چون کوهپایه ها
آماس ِ موجند
بر دشت ِ کپل
10
هر آنجا
که بر دشت می لغزد
خاکستر ِ ارواح
پلا تین ِ شرق
به کیمیای آسمان
- زرده طلایی- پس می اندازد
تا به باختر ِ آهنگر
چشمه گل ِ مغرب
11
می گسترد به موی
می گسترد به رگ
مقام ِ هجوم
به رشد ِ غریب
چشمه رود
بستگانش را می جورد
به برگه های جو
12
آغازان
که دشت ِ تیره ته نشین می شود
و زمین می پرد
کاذب ِ آبی نزدیک
و گستره ی سقف
به نزدیکیهای کوهپایه برپا
جوندگان
ارواح را
و کیهان ، منبسط
در دوری ِ نیلی کاذب
13
که صبح
به انفجار ِ طلای بام
درختزاران
جنگل ، جنگل از خواب می پرند
بال ِ اسرافیل
سور کشان
قریحه ی صلیب
حظ ِ معنا می شود
به مسیح
مرغزار ِ معصوم
خرج ِ باکرگی
و بکارت ِ قدیسان ِ دشت
نذر ِ جبریل
14
او برگ ِ آب
قرین ِ روح ِ دو خرس ِ مجاور
به جنگلی های عذاب
و بته های جقه را
به پایه های کوه
وزنه های گنبد
15
دشت
اذن ِ روییدن
به انحلال ِ دریا
16
صخرگان
حیرت و دریا را
صفحه به صفحه به زعم ِ دل نشسته اند
تا چشمه رود
خاطره ی مادر را
بازیابد
به معده ، کوه
تاب ِ یاد ِ سنگین
نمی کشد به هضمه دان
17
کوه
فریادی نوستالژیک
سر می کشد از بایگانی یاد را
پرتاب می کند
دفترچه ها را
دشت ، سنگین
به بر می گیرد
تیرگی را
کشیده به سر
18
جوندگان می جوند و جامعه ی بزرگ
کپل ِ ترد و سیاه را
از چُرت ِ خسته
مهمیز!
و می کارند
فرزندان ِ آسمان
نطفه و نوری
به شیهه ای
19
کوه نقب می زند
گسل ها را به خستگی
پا می کند به این پا
و کوهپایه
یادها را
تکرار
20
روح ِ دو خرس
به قرینگی
زمان را
رد می کشند
به شهوت ِ مادر
باکرگان را
تسلیم - پوش ِ جنگل
۱۳۸۷ فروردین ۵, دوشنبه
از نمایشگاه چیدمان پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
در تکثیر من
چیزی ،
زیادی می شود
(من منکسر،من تکثیر)
در شک تکثیر
چیزی چون
خدای شکسته ،خدای آینه،
که در تکه به وفور می رسند.
و وفور
مرگ تکه ها را
تکثیه خدا می کنند.
در آینه
آسمان خدا
انعکاس بی تاب را
خرده خرده
باز می دهد
باز
ادامه ی تابش،
تکه های خدا را
شناسه می شوند
و در این تاب و باز
بی خود
می روم
خدای من،
در تکثیر خودم
و خود را،
وحدتی از خدا
به غلیان درون
آواز می دهم؛
تک تک
تک
تکه
تکه ،تکه ها،
تک تک تکه ها
خدایی می شویم
و شکل جهان
از جهاز معده،
تا جهان،
تجهیز معده کند
در حرکت راه
چشمها
در آن سوی پرده
هیات خاکستر را
جهان
و در ناباروری جهان
خاک را
سایه ای از خاکستر،
و جهان شناسا
مرگ خاک را غبار تن
در راه پس
پرده ی غی
رشته های آسمان را
شک می شود
من،روح ، شک ،می شوم
من روح شوم و شک
روح شوم و شک
می شوم
افتاده از تکثیر
آسمان را
رنگی از
به چشمها
تعدد حضور خود
و در خود آی خویش
می چینم از نو
خدا را
24_7_85
از مجموعه ی چرت چرت ضعف بر دروازه ی آفتاب
تقلیدِ صِرف بود
صَرفِ هزینه های زیاد ،
طولش راه بود
و زیادِش طول ،
راه به جایی نبرد
به جایی که به کجا های سئوال می برد
بردِ منفی
بردِ ضعف
رَ عدِ های نقش
وعده های عشق
شمد را برکشیدیم
از برش کردیم ،
برش نشستیم و تیره ماندیم
تا سلسله رگان ،
انقباض دیرینه را
باز برکشند ،
(تاجهای تجهیز ، معده کردند،
تاجهان ، تجهیز معده کند )
عده ای می مردند،
عده ای می ماندند ،
عده ای به هم می ماندند و
به هم می رفتند،
بر پشت دستش
نقض حکومتی بود ،
سلطنتی سبز ،
بر حصاری سیم سرد
از انگشتش می رفت
در رعد نازک دستانش پیچید
مثل رسیدن جان از تن
مثل رگ برگ جوان تنش
(جواز تنشها ش ، در بردگی های معمول )
هویت تشنه اش مرا
وعده داد و صبر کلام کرد
صبر کردم
تا بشینم
نفسی تازه کنیم و دَم بگیریم
دَم که باز آمد ،
رنگهاش
چشم دیگری علامت کرد
علامت زر
زرهای سیم گون
زرهای زرد ، زرهای طلا ( طلایی آشفته )
که دیگر
به الیاف کُهنَش نیاز نداشت
نیاز به تنش،
حرف اول شد
(کاش . کاش که پرهام را در نمی آوردم)
دستم را گرفت،
او پرید
پر زد
دور شد
اما من
مانده بودم
به رنگ افق
نگاهش کردم ...
اما نگاش
ور تر
آنطرف تر
طرفهای ورا
ورا های دور بسته بود
دور... ،
آنقدر دور
که معصوم ماند.
7/2/83
صَرفِ هزینه های زیاد ،
طولش راه بود
و زیادِش طول ،
راه به جایی نبرد
به جایی که به کجا های سئوال می برد
بردِ منفی
بردِ ضعف
رَ عدِ های نقش
وعده های عشق
شمد را برکشیدیم
از برش کردیم ،
برش نشستیم و تیره ماندیم
تا سلسله رگان ،
انقباض دیرینه را
باز برکشند ،
(تاجهای تجهیز ، معده کردند،
تاجهان ، تجهیز معده کند )
عده ای می مردند،
عده ای می ماندند ،
عده ای به هم می ماندند و
به هم می رفتند،
بر پشت دستش
نقض حکومتی بود ،
سلطنتی سبز ،
بر حصاری سیم سرد
از انگشتش می رفت
در رعد نازک دستانش پیچید
مثل رسیدن جان از تن
مثل رگ برگ جوان تنش
(جواز تنشها ش ، در بردگی های معمول )
هویت تشنه اش مرا
وعده داد و صبر کلام کرد
صبر کردم
تا بشینم
نفسی تازه کنیم و دَم بگیریم
دَم که باز آمد ،
رنگهاش
چشم دیگری علامت کرد
علامت زر
زرهای سیم گون
زرهای زرد ، زرهای طلا ( طلایی آشفته )
که دیگر
به الیاف کُهنَش نیاز نداشت
نیاز به تنش،
حرف اول شد
(کاش . کاش که پرهام را در نمی آوردم)
دستم را گرفت،
او پرید
پر زد
دور شد
اما من
مانده بودم
به رنگ افق
نگاهش کردم ...
اما نگاش
ور تر
آنطرف تر
طرفهای ورا
ورا های دور بسته بود
دور... ،
آنقدر دور
که معصوم ماند.
7/2/83
۱۳۸۶ اسفند ۳, جمعه

تنها وقتی که واقعیتی را درک می کنیم، تنها می مانیم،
و وقتی درک نمی کنیم ،تنها، می مانیم.
واقعیت یعنی آماده کردنِ زبان ِساده.وقتی می پیچانیمش ،یعنی می پیچانیم واقعیتش را .تنها وقتی می پیچید در زبان جا می گیردو در جا، زبان می گیرد و در جا می ماند به واقعیت و در جای زبان می ماند.شوکه شدنمان در عین ، مثل وقتی که چیزی را می بینیم،( واقعی) ، همان وقتی را دارد که واقعیتی رادر حالِ عین می بینیم، شوکه می شویم.و شوک ، در وقتهای مختلف سراغمان را می گیرد .سراغ واقعیتی را که پیچانده ایم . یعنی اگر نپیچانیم از درکش عاجزیم.
عین اینکه بخواهیم چیزی را خام خام بخوریم .چه می دانم؛عین گوشت خام ، نان خام ، برنج خام ، سرد می شود ، سنگین می شود و بر دل می ماند و رودل می شود و می نشیند و در انتهای پیچ های روده نمی نشیند و سخت می شود .سخت در زبان،در دندان ، قَوی می شود و با آرواره های بلندش ، در دهان نمی ماند، مثل آرواره های بلند و قَویِ دال.
وقتی با کمی پیچش ، واقعیت را در زبانمان لول می کنیم ، و مزه می کنیم ، (انگار که با آن بازی می کنیم ) ممتدش می کنیم . از انتهای یک جاده به انتهای یک جاده زوزه می کشد حتی وقتی که چیزی رد نمی شود. صدایش بلند می شود . هیچ وقت صدایش قطع نمی شود.انگار که همیشه می آیند، می شود.یعنی می خواهند که بیایند ، می شود.و همین طور بروند ، می خواهد، می شود.برای همین لاینقطع می شوند، می شود.مثل زوزه های بی خوابِ ماشین، می شود.می شوند واقعیت ، می شود.می شوند ساده، می شود.تکرار و در حال،جاری.واقعیت جاری بر حال.حالا اگر بی پیچ و انتها در کلمه روان شود ، مثل سختیهای واقعی، خود نافهم می شود.چون در کلمه نمی شود. چون در کلمه جاری نیست.و چون از جاری شدن در کلمه تن می زند، در ادای مفهوم هم تن می زند.در تنشهای معمول می شود.درست مثل موقعی که می گویید نمی فهمم، این از نپیچاندن ، آب می خورد.و واقعیت که همان کلمه نمی شود از حضورش بی خود می شود و در خود خالی می ماند.مثل از این دست که الآن صبح است ولی شب است.پس اگرصبح است چرا روشن نیست .و اگر روشن نیست چرا صبح است.پس شب است یقین. پس این موقع شب است ولی صبح است، چون از نیمه گذشته است ، با اینکه شب است ولی صبح است. برای همین ما نصفۀ شب را صبح می گوییم و نصفۀ صبح را شب. به همین ساده پیچاندِگی.
اصلاً زبان را برای همین کار گذاشته اند که در همه چیز بپیچد.تا لولشان کند.تا ساده اش کند. فهمیدنش کند.این همان زبان سنت آگوستین است ؛«وقتی از من می پرسند زمان چیست نمی دانم و وقتی نمی پرسند می دانم»( برای همین است که بعضی اوقات بینِ دو کلمه نشانه ایجاد می شود).برای اینکه بینشان واقعیت جاری شود.چون کلمۀ بی واقعیت خودش را نشان می دهد.و مفهومی برای وقوع.اگر وقوعشان زمان داشت در همان زبان نمی ماندند و انکار ناپذیر می شدند.و آن موقع دیگر نیاز به نوشتن و ادای کلمه نداشتند .چون واقعیت ندارند پس باید نوشت و چون نمی شود که ننوشت،پس کلمه به وجود می آید و بی مفهومی هایی که در حد کلمه می گنجد و اگر در کلمه بگنجد دیگر واقع نمی شود. و قاطع می شود. و به دَرکَش می رویم.می بریم و چه می برند و می پرند، مثل زمانی که از ارتفاع می پرند و یا از گودالی می پرند و یا از پائین می پرند و یا از چار پایه می پرند پائین! و یا اززمین می پرند به آسمان و یا وَر می پرند.
اینها هَمَش واقعیت است که تا واقع نشود، به دَر کلمه نمی گنجد.تنها زمانی که مفهوم وقوع داشته باشد واقعیت است و کلمه جز حروف بی واقعیت که می سازند ، نمی سازد.و این مائیم که می سازیم چه با حروف ، چه با صدا،چه با تصویر.جز تلاشی برای خط خطی کردن واقعیتِ کاغذ که همان است، سفید است و ما چون سفیدیش را نمی توانیم پس خط می زنیم.قَط می زنیم. لوله می زنیم ، می پیچانیم. و جار می زنیم. و ما جار زدن را نمی پیچانیم ، پس نمی بینیم. پس فکر می کنیم که داریم واقعیت را سئوال می کنیم. در اصل خودتان را می زنیم. که واقعیت را دُور زده ایم و از این زدن ها تازه خود را بارور می کنیم.تا بتوانیم بنویسیم.اگر تنها واقعیتش، واقعی می شد، دیگر قابل نوشتن نبود. دیگر هیچ چیزِ قابلِ پیمودنی نبود که ما در انتهای زبان با یای نکره ببینیمش که حیرت کنیم که در کجا می ایستد.پس کلمه جز در مواردی پیش نمی آید . حتی زمانی که ما آن را می زنیم. و فرهنگ می زائیم. و زبان می سازیم. و مُد می سازیم.و رنگ، و بَزَک دوزَکهای جدید. تا واقعیت بیشتری را داد بزنیم. چون تنها در این زبان است که زمان در کلمه می ماند.وگرنه واقعیت زبان، زبان نیست.پیچیده کردن کلمه است.
14/12/84 ساعت 2 شب/صبح!

زخم حَلب
به تیغی که نشسته باشد نه تیغی که نشسته باشد بر دری، جایی ،همینطور پیام می دهد . پیامِ تیغ، به جایی می کُشاند ، می کِشد و کِشیدگی و کُشادگی اش هر دو به یک ترتیب فتح غالب می کند .همه از یک غالب – قاموس پیروی می کند . قاموس یکی از دیگری – دیگری که از فتح غلبی جا می گیرد. در نسبتِ به هم اندازه ها را ثبت می کند . گویی کوتاه که از نرم به شدت، به مدت ،به نیاز، به آن چیزی که می پرستی ، ترا به خدا کوتاه بیا ؛ مدتهاست منتظرشنیدنم .انتظار از مدتها پایه ریزی می شود . اگر انتظاربرنَفَس، دلیل کند ، نَفس هیچ می شود . اگرپایه از نَفَس بِبُرد انتظار هیچ است خوب . شدش . می گردد و می شود .
نگفتم ؟! به هیچ ختم می شود . وقتی می نشینی، ا لتهابی می کُشاند که از مدتها به این طرف ، هی یه جورایی در تِق تِقِ خود می لغزد .
می چرخاند و تند شده .
مختلف است ، عزیزاً !
او چَپَر کرده. چَپَر کرده تا نام مرا بدرخشاند . مرا که از می ترسم را .مرا که از تَر ، سَم می سازم را . مرا که از َسم ، ساز می تراوم را . اینها که ازدستم می ریزند ، معلومه، مفرغند تو اَند.تا بسابی مرا سَمّم دهی . تا مرا سَهمم دهی . تا بسابی کورم کنی، با اقتدار مسلم انشااللهی که بر سَرم نشسته . تا دست از من نکشی، دست از سَرم بر نمی دارد . نمی ذارد او، تاخونم سرنکشد .
دستم را نمی گیرد . ای کاش ملغمه اضطرابهایم نمی شدم . جدای از ضربِ من، غمّۀ طربها می شدم . مشکل از یک خواب پریدن نبود که، صحبت زیر شانس کشیدن بود . مشتی احساس مزخرف خاص ،که از من و تو اضطراب می خواس .
همین .
مختل ازخواص دویدن .
مختل از درازلمیدن زیرچارپایه کرسی ها، چُرت زنانه زدن . من خیال همه از قبل خوردم، تا یکباره مشکل ایجاد نشود .ایجاد ضرب –خَتم می خواست ،ما شَتم می گفتیم .مشکل نبود .زبان گرفتگی می شد.
این زخم نبود .
در آغاز حَلب بود .
و خم زخمِ لب های ح بود. 29/3/83

و وقتی درک نمی کنیم ،تنها، می مانیم.
واقعیت یعنی آماده کردنِ زبان ِساده.وقتی می پیچانیمش ،یعنی می پیچانیم واقعیتش را .تنها وقتی می پیچید در زبان جا می گیردو در جا، زبان می گیرد و در جا می ماند به واقعیت و در جای زبان می ماند.شوکه شدنمان در عین ، مثل وقتی که چیزی را می بینیم،( واقعی) ، همان وقتی را دارد که واقعیتی رادر حالِ عین می بینیم، شوکه می شویم.و شوک ، در وقتهای مختلف سراغمان را می گیرد .سراغ واقعیتی را که پیچانده ایم . یعنی اگر نپیچانیم از درکش عاجزیم.
عین اینکه بخواهیم چیزی را خام خام بخوریم .چه می دانم؛عین گوشت خام ، نان خام ، برنج خام ، سرد می شود ، سنگین می شود و بر دل می ماند و رودل می شود و می نشیند و در انتهای پیچ های روده نمی نشیند و سخت می شود .سخت در زبان،در دندان ، قَوی می شود و با آرواره های بلندش ، در دهان نمی ماند، مثل آرواره های بلند و قَویِ دال.
وقتی با کمی پیچش ، واقعیت را در زبانمان لول می کنیم ، و مزه می کنیم ، (انگار که با آن بازی می کنیم ) ممتدش می کنیم . از انتهای یک جاده به انتهای یک جاده زوزه می کشد حتی وقتی که چیزی رد نمی شود. صدایش بلند می شود . هیچ وقت صدایش قطع نمی شود.انگار که همیشه می آیند، می شود.یعنی می خواهند که بیایند ، می شود.و همین طور بروند ، می خواهد، می شود.برای همین لاینقطع می شوند، می شود.مثل زوزه های بی خوابِ ماشین، می شود.می شوند واقعیت ، می شود.می شوند ساده، می شود.تکرار و در حال،جاری.واقعیت جاری بر حال.حالا اگر بی پیچ و انتها در کلمه روان شود ، مثل سختیهای واقعی، خود نافهم می شود.چون در کلمه نمی شود. چون در کلمه جاری نیست.و چون از جاری شدن در کلمه تن می زند، در ادای مفهوم هم تن می زند.در تنشهای معمول می شود.درست مثل موقعی که می گویید نمی فهمم، این از نپیچاندن ، آب می خورد.و واقعیت که همان کلمه نمی شود از حضورش بی خود می شود و در خود خالی می ماند.مثل از این دست که الآن صبح است ولی شب است.پس اگرصبح است چرا روشن نیست .و اگر روشن نیست چرا صبح است.پس شب است یقین. پس این موقع شب است ولی صبح است، چون از نیمه گذشته است ، با اینکه شب است ولی صبح است. برای همین ما نصفۀ شب را صبح می گوییم و نصفۀ صبح را شب. به همین ساده پیچاندِگی.
اصلاً زبان را برای همین کار گذاشته اند که در همه چیز بپیچد.تا لولشان کند.تا ساده اش کند. فهمیدنش کند.این همان زبان سنت آگوستین است ؛«وقتی از من می پرسند زمان چیست نمی دانم و وقتی نمی پرسند می دانم»( برای همین است که بعضی اوقات بینِ دو کلمه نشانه ایجاد می شود).برای اینکه بینشان واقعیت جاری شود.چون کلمۀ بی واقعیت خودش را نشان می دهد.و مفهومی برای وقوع.اگر وقوعشان زمان داشت در همان زبان نمی ماندند و انکار ناپذیر می شدند.و آن موقع دیگر نیاز به نوشتن و ادای کلمه نداشتند .چون واقعیت ندارند پس باید نوشت و چون نمی شود که ننوشت،پس کلمه به وجود می آید و بی مفهومی هایی که در حد کلمه می گنجد و اگر در کلمه بگنجد دیگر واقع نمی شود. و قاطع می شود. و به دَرکَش می رویم.می بریم و چه می برند و می پرند، مثل زمانی که از ارتفاع می پرند و یا از گودالی می پرند و یا از پائین می پرند و یا از چار پایه می پرند پائین! و یا اززمین می پرند به آسمان و یا وَر می پرند.
اینها هَمَش واقعیت است که تا واقع نشود، به دَر کلمه نمی گنجد.تنها زمانی که مفهوم وقوع داشته باشد واقعیت است و کلمه جز حروف بی واقعیت که می سازند ، نمی سازد.و این مائیم که می سازیم چه با حروف ، چه با صدا،چه با تصویر.جز تلاشی برای خط خطی کردن واقعیتِ کاغذ که همان است، سفید است و ما چون سفیدیش را نمی توانیم پس خط می زنیم.قَط می زنیم. لوله می زنیم ، می پیچانیم. و جار می زنیم. و ما جار زدن را نمی پیچانیم ، پس نمی بینیم. پس فکر می کنیم که داریم واقعیت را سئوال می کنیم. در اصل خودتان را می زنیم. که واقعیت را دُور زده ایم و از این زدن ها تازه خود را بارور می کنیم.تا بتوانیم بنویسیم.اگر تنها واقعیتش، واقعی می شد، دیگر قابل نوشتن نبود. دیگر هیچ چیزِ قابلِ پیمودنی نبود که ما در انتهای زبان با یای نکره ببینیمش که حیرت کنیم که در کجا می ایستد.پس کلمه جز در مواردی پیش نمی آید . حتی زمانی که ما آن را می زنیم. و فرهنگ می زائیم. و زبان می سازیم. و مُد می سازیم.و رنگ، و بَزَک دوزَکهای جدید. تا واقعیت بیشتری را داد بزنیم. چون تنها در این زبان است که زمان در کلمه می ماند.وگرنه واقعیت زبان، زبان نیست.پیچیده کردن کلمه است.
14/12/84 ساعت 2 شب/صبح!

زخم حَلب
به تیغی که نشسته باشد نه تیغی که نشسته باشد بر دری، جایی ،همینطور پیام می دهد . پیامِ تیغ، به جایی می کُشاند ، می کِشد و کِشیدگی و کُشادگی اش هر دو به یک ترتیب فتح غالب می کند .همه از یک غالب – قاموس پیروی می کند . قاموس یکی از دیگری – دیگری که از فتح غلبی جا می گیرد. در نسبتِ به هم اندازه ها را ثبت می کند . گویی کوتاه که از نرم به شدت، به مدت ،به نیاز، به آن چیزی که می پرستی ، ترا به خدا کوتاه بیا ؛ مدتهاست منتظرشنیدنم .انتظار از مدتها پایه ریزی می شود . اگر انتظاربرنَفَس، دلیل کند ، نَفس هیچ می شود . اگرپایه از نَفَس بِبُرد انتظار هیچ است خوب . شدش . می گردد و می شود .
نگفتم ؟! به هیچ ختم می شود . وقتی می نشینی، ا لتهابی می کُشاند که از مدتها به این طرف ، هی یه جورایی در تِق تِقِ خود می لغزد .
می چرخاند و تند شده .
مختلف است ، عزیزاً !
او چَپَر کرده. چَپَر کرده تا نام مرا بدرخشاند . مرا که از می ترسم را .مرا که از تَر ، سَم می سازم را . مرا که از َسم ، ساز می تراوم را . اینها که ازدستم می ریزند ، معلومه، مفرغند تو اَند.تا بسابی مرا سَمّم دهی . تا مرا سَهمم دهی . تا بسابی کورم کنی، با اقتدار مسلم انشااللهی که بر سَرم نشسته . تا دست از من نکشی، دست از سَرم بر نمی دارد . نمی ذارد او، تاخونم سرنکشد .
دستم را نمی گیرد . ای کاش ملغمه اضطرابهایم نمی شدم . جدای از ضربِ من، غمّۀ طربها می شدم . مشکل از یک خواب پریدن نبود که، صحبت زیر شانس کشیدن بود . مشتی احساس مزخرف خاص ،که از من و تو اضطراب می خواس .
همین .
مختل ازخواص دویدن .
مختل از درازلمیدن زیرچارپایه کرسی ها، چُرت زنانه زدن . من خیال همه از قبل خوردم، تا یکباره مشکل ایجاد نشود .ایجاد ضرب –خَتم می خواست ،ما شَتم می گفتیم .مشکل نبود .زبان گرفتگی می شد.
این زخم نبود .
در آغاز حَلب بود .
و خم زخمِ لب های ح بود. 29/3/83

من خط دیده ام که سپیدی به خط می زد . روشنی نزدیک سپیدی ها دیدم، که گذشت از سَرم . و در انتهای من بودم .منی که از ساعت تن بودم خلاص ،در دشت همرام ، بی دلیل دست و پام چسبید . من پای از رفتن، نیاز ِ به خطر داشتم.مرا نه لمسیدن ِخط ، مرا نه یادآورد.آنچه باقی ماند ، گذشته از گذشت ، مردی ست ،که روایتی ست کجا بودش.
مرا روا دار یا نه روادار ، که از روا دارت جز یاد دارت ،خدا می داند تو از برخاب های اشکال ، روا ست .یا نه ؟چرا نه؟! چراغ به جا دار شراب تهوع!کلام بتاب از تابش تپیدن . منّت خطا را ، بخر به جان. چون، سربِ سرابی ، بتاب به جانب سردی.نقاطی که توان دید ، دیدۀ تعالی ، دیده می گشاید . فتح طولی ِموضوع ، تبحرم را برانداخت به سوی ثوابی ، در لعنتی محترم . مخرب شدنش از یک طرف ، اطراف ( ف) را پُرآکَند، از آگَنده ها. از کُنده های سلطانی که به میزان ،پُر است از آواز های کُر.
شُهرات مختلف باز بنگر! باز با بینی ات راس بگیر و برو . به دشتهای تازه ترِ صبح که رسیدی ، این گُزین و برو.
البته مختلف است عزیزاً ؛
از شیرینی های هَشل هَف ،دل به خویش داشتن. مرا مجنون کُش ، که جناب وجودِ سرم ،را می دانند که شما می خوردند . که مرا دین از یاب چه سود؟
5/2/84

مرا روا دار یا نه روادار ، که از روا دارت جز یاد دارت ،خدا می داند تو از برخاب های اشکال ، روا ست .یا نه ؟چرا نه؟! چراغ به جا دار شراب تهوع!کلام بتاب از تابش تپیدن . منّت خطا را ، بخر به جان. چون، سربِ سرابی ، بتاب به جانب سردی.نقاطی که توان دید ، دیدۀ تعالی ، دیده می گشاید . فتح طولی ِموضوع ، تبحرم را برانداخت به سوی ثوابی ، در لعنتی محترم . مخرب شدنش از یک طرف ، اطراف ( ف) را پُرآکَند، از آگَنده ها. از کُنده های سلطانی که به میزان ،پُر است از آواز های کُر.
شُهرات مختلف باز بنگر! باز با بینی ات راس بگیر و برو . به دشتهای تازه ترِ صبح که رسیدی ، این گُزین و برو.
البته مختلف است عزیزاً ؛
از شیرینی های هَشل هَف ،دل به خویش داشتن. مرا مجنون کُش ، که جناب وجودِ سرم ،را می دانند که شما می خوردند . که مرا دین از یاب چه سود؟
5/2/84

خدا حفظتان کند!
خدا حفظتان کند!
خدا شما را عزيزی دور ،
از مراتع سوار ،
با پاهايی بلند،
دور بيا ورد.
بياورد با پايه هايي بلند ،
از مراتع سبز خويش
در اعتدال
اول
که نَفَس،
چون از باز نمی ماند،
می رود به دَم
آنگاه
فريفته ی بيرونی
از جو درون ،
می خورد انبساط معمول،
رقم
هر چه اَسته ی درون،
نگيرد از بيرون ،
( چون خدا را خوش نميآ د
که سوارانش،
از اسب،
بيافتن بر زمين)
از زمين که سالها
پاهای بزرگِ کِشت ،
يادآوری های نامشان بود.
چون ما فقط می خوريم
چه گول–
چه می خوريم –
و چه قول .
اما بيشتر از همه گول می خوريم ،
از آن همه سطح
که خوراد ِما را تهيه می بيند.
بعضی وقتها ،
در پاره ای از تکه پاره ها ،
به شکل دورا نی خيش می زنيم ،
تا شيار
شکل مرتبی از دغلهای گول باشند.
يا غول،
شکل ِشيار های مرتفع غبار
از دامنه های سيا ل
تا آنچه در متن اش
به اشکال مختلف ما دفن می شود.
حالا می خواهی
کناره ها باشی،
يا در کنارها بپاشی
تخمه ها را .
ضمن مزرعه ،
که کشت قول می دهی ،
دهان ِمحبوسش را بر آب ببين
که هوا می خواهد
که ای کاش
انباری از غول
بر پيشانی هولناکش سياه می کرد .
هوا مرا می خواهد
که دهن به خشکی بسته ام
و خشک از گردن،
به بالا،
به برْ منْ نشسته
درست زير گلوم ،
زمزمه ای زير گلوم،
ِوز ِوز می کند
که انگار مشت مرا خوانده !
( دست از تعارفاتم بر نمی دارد)
حالا،
مثلاً ،
ما نصف شيار
تخمه پاشيديم و باد
شيار ِچشمْ پوشيد
در آمدگی ها و نا های در هم ِ قولها
مثل ِ سنگی که در باغ
لبخند بهش داده تيشه
و مثل آبادی ِروشن از
در پنجره های هر درخت.
28/2/84

بافته ها،
انگشت هاي ريتم ،
يافته بر چانه،
چانه بر خلاصه
اما خلاصه گي را چاره نبود
بر چانه هاي يافته ،
زير شانه ،
بر خلاصه،
انتظار از شانه،
نشانه هاي چشممان بود
و چه سريع مي رفت
و سريع
خلاصه شديم
چاره اي نبود،
از خلاصه گي ،
جز چاره،
راهي ِچون خبر هاي گوش،
و گوش هاي سريع از خبر،
مي ريخت
انگار،
روحي خلاصه نبود
روح را در تو مي يابم ،
بلندا!
بلند،
تو،تو
من ، افق،
افق، تو تو
و روح ِ طلوعت ،
تو ،
سبزه هايم،
رشد ،
در خواب ِ تو ،
مي خيزند ،
و من افسوس بر خلاصه ،
تو ،
چاره نبوديم .
شا م ،
تو ، تو ،
سراب ، شراب،
توتوتو ،
سايه هاي بلند ِ ، من
تو ، من ،
گورستان ِغروب ،
من،
فرزندانم ، به ، تو ،
قبله گاه ِتو،
لالايي قار ِ شكم ،
تو ،
خيز مي كشند.
در تاختگاه ِ ريتم تو ،
گوشِ من،
دركوفت مي زنند.
5/9/84
خدا حفظتان کند!
خدا شما را عزيزی دور ،
از مراتع سوار ،
با پاهايی بلند،
دور بيا ورد.
بياورد با پايه هايي بلند ،
از مراتع سبز خويش
در اعتدال
اول
که نَفَس،
چون از باز نمی ماند،
می رود به دَم
آنگاه
فريفته ی بيرونی
از جو درون ،
می خورد انبساط معمول،
رقم
هر چه اَسته ی درون،
نگيرد از بيرون ،
( چون خدا را خوش نميآ د
که سوارانش،
از اسب،
بيافتن بر زمين)
از زمين که سالها
پاهای بزرگِ کِشت ،
يادآوری های نامشان بود.
چون ما فقط می خوريم
چه گول–
چه می خوريم –
و چه قول .
اما بيشتر از همه گول می خوريم ،
از آن همه سطح
که خوراد ِما را تهيه می بيند.
بعضی وقتها ،
در پاره ای از تکه پاره ها ،
به شکل دورا نی خيش می زنيم ،
تا شيار
شکل مرتبی از دغلهای گول باشند.
يا غول،
شکل ِشيار های مرتفع غبار
از دامنه های سيا ل
تا آنچه در متن اش
به اشکال مختلف ما دفن می شود.
حالا می خواهی
کناره ها باشی،
يا در کنارها بپاشی
تخمه ها را .
ضمن مزرعه ،
که کشت قول می دهی ،
دهان ِمحبوسش را بر آب ببين
که هوا می خواهد
که ای کاش
انباری از غول
بر پيشانی هولناکش سياه می کرد .
هوا مرا می خواهد
که دهن به خشکی بسته ام
و خشک از گردن،
به بالا،
به برْ منْ نشسته
درست زير گلوم ،
زمزمه ای زير گلوم،
ِوز ِوز می کند
که انگار مشت مرا خوانده !
( دست از تعارفاتم بر نمی دارد)
حالا،
مثلاً ،
ما نصف شيار
تخمه پاشيديم و باد
شيار ِچشمْ پوشيد
در آمدگی ها و نا های در هم ِ قولها
مثل ِ سنگی که در باغ
لبخند بهش داده تيشه
و مثل آبادی ِروشن از
در پنجره های هر درخت.
28/2/84

بافته ها،
انگشت هاي ريتم ،
يافته بر چانه،
چانه بر خلاصه
اما خلاصه گي را چاره نبود
بر چانه هاي يافته ،
زير شانه ،
بر خلاصه،
انتظار از شانه،
نشانه هاي چشممان بود
و چه سريع مي رفت
و سريع
خلاصه شديم
چاره اي نبود،
از خلاصه گي ،
جز چاره،
راهي ِچون خبر هاي گوش،
و گوش هاي سريع از خبر،
مي ريخت
انگار،
روحي خلاصه نبود
روح را در تو مي يابم ،
بلندا!
بلند،
تو،تو
من ، افق،
افق، تو تو
و روح ِ طلوعت ،
تو ،
سبزه هايم،
رشد ،
در خواب ِ تو ،
مي خيزند ،
و من افسوس بر خلاصه ،
تو ،
چاره نبوديم .
شا م ،
تو ، تو ،
سراب ، شراب،
توتوتو ،
سايه هاي بلند ِ ، من
تو ، من ،
گورستان ِغروب ،
من،
فرزندانم ، به ، تو ،
قبله گاه ِتو،
لالايي قار ِ شكم ،
تو ،
خيز مي كشند.
در تاختگاه ِ ريتم تو ،
گوشِ من،
دركوفت مي زنند.
5/9/84
اشتراک در:
نظرات (Atom)
