
تنها وقتی که واقعیتی را درک می کنیم، تنها می مانیم،
و وقتی درک نمی کنیم ،تنها، می مانیم.
واقعیت یعنی آماده کردنِ زبان ِساده.وقتی می پیچانیمش ،یعنی می پیچانیم واقعیتش را .تنها وقتی می پیچید در زبان جا می گیردو در جا، زبان می گیرد و در جا می ماند به واقعیت و در جای زبان می ماند.شوکه شدنمان در عین ، مثل وقتی که چیزی را می بینیم،( واقعی) ، همان وقتی را دارد که واقعیتی رادر حالِ عین می بینیم، شوکه می شویم.و شوک ، در وقتهای مختلف سراغمان را می گیرد .سراغ واقعیتی را که پیچانده ایم . یعنی اگر نپیچانیم از درکش عاجزیم.
عین اینکه بخواهیم چیزی را خام خام بخوریم .چه می دانم؛عین گوشت خام ، نان خام ، برنج خام ، سرد می شود ، سنگین می شود و بر دل می ماند و رودل می شود و می نشیند و در انتهای پیچ های روده نمی نشیند و سخت می شود .سخت در زبان،در دندان ، قَوی می شود و با آرواره های بلندش ، در دهان نمی ماند، مثل آرواره های بلند و قَویِ دال.
وقتی با کمی پیچش ، واقعیت را در زبانمان لول می کنیم ، و مزه می کنیم ، (انگار که با آن بازی می کنیم ) ممتدش می کنیم . از انتهای یک جاده به انتهای یک جاده زوزه می کشد حتی وقتی که چیزی رد نمی شود. صدایش بلند می شود . هیچ وقت صدایش قطع نمی شود.انگار که همیشه می آیند، می شود.یعنی می خواهند که بیایند ، می شود.و همین طور بروند ، می خواهد، می شود.برای همین لاینقطع می شوند، می شود.مثل زوزه های بی خوابِ ماشین، می شود.می شوند واقعیت ، می شود.می شوند ساده، می شود.تکرار و در حال،جاری.واقعیت جاری بر حال.حالا اگر بی پیچ و انتها در کلمه روان شود ، مثل سختیهای واقعی، خود نافهم می شود.چون در کلمه نمی شود. چون در کلمه جاری نیست.و چون از جاری شدن در کلمه تن می زند، در ادای مفهوم هم تن می زند.در تنشهای معمول می شود.درست مثل موقعی که می گویید نمی فهمم، این از نپیچاندن ، آب می خورد.و واقعیت که همان کلمه نمی شود از حضورش بی خود می شود و در خود خالی می ماند.مثل از این دست که الآن صبح است ولی شب است.پس اگرصبح است چرا روشن نیست .و اگر روشن نیست چرا صبح است.پس شب است یقین. پس این موقع شب است ولی صبح است، چون از نیمه گذشته است ، با اینکه شب است ولی صبح است. برای همین ما نصفۀ شب را صبح می گوییم و نصفۀ صبح را شب. به همین ساده پیچاندِگی.
اصلاً زبان را برای همین کار گذاشته اند که در همه چیز بپیچد.تا لولشان کند.تا ساده اش کند. فهمیدنش کند.این همان زبان سنت آگوستین است ؛«وقتی از من می پرسند زمان چیست نمی دانم و وقتی نمی پرسند می دانم»( برای همین است که بعضی اوقات بینِ دو کلمه نشانه ایجاد می شود).برای اینکه بینشان واقعیت جاری شود.چون کلمۀ بی واقعیت خودش را نشان می دهد.و مفهومی برای وقوع.اگر وقوعشان زمان داشت در همان زبان نمی ماندند و انکار ناپذیر می شدند.و آن موقع دیگر نیاز به نوشتن و ادای کلمه نداشتند .چون واقعیت ندارند پس باید نوشت و چون نمی شود که ننوشت،پس کلمه به وجود می آید و بی مفهومی هایی که در حد کلمه می گنجد و اگر در کلمه بگنجد دیگر واقع نمی شود. و قاطع می شود. و به دَرکَش می رویم.می بریم و چه می برند و می پرند، مثل زمانی که از ارتفاع می پرند و یا از گودالی می پرند و یا از پائین می پرند و یا از چار پایه می پرند پائین! و یا اززمین می پرند به آسمان و یا وَر می پرند.
اینها هَمَش واقعیت است که تا واقع نشود، به دَر کلمه نمی گنجد.تنها زمانی که مفهوم وقوع داشته باشد واقعیت است و کلمه جز حروف بی واقعیت که می سازند ، نمی سازد.و این مائیم که می سازیم چه با حروف ، چه با صدا،چه با تصویر.جز تلاشی برای خط خطی کردن واقعیتِ کاغذ که همان است، سفید است و ما چون سفیدیش را نمی توانیم پس خط می زنیم.قَط می زنیم. لوله می زنیم ، می پیچانیم. و جار می زنیم. و ما جار زدن را نمی پیچانیم ، پس نمی بینیم. پس فکر می کنیم که داریم واقعیت را سئوال می کنیم. در اصل خودتان را می زنیم. که واقعیت را دُور زده ایم و از این زدن ها تازه خود را بارور می کنیم.تا بتوانیم بنویسیم.اگر تنها واقعیتش، واقعی می شد، دیگر قابل نوشتن نبود. دیگر هیچ چیزِ قابلِ پیمودنی نبود که ما در انتهای زبان با یای نکره ببینیمش که حیرت کنیم که در کجا می ایستد.پس کلمه جز در مواردی پیش نمی آید . حتی زمانی که ما آن را می زنیم. و فرهنگ می زائیم. و زبان می سازیم. و مُد می سازیم.و رنگ، و بَزَک دوزَکهای جدید. تا واقعیت بیشتری را داد بزنیم. چون تنها در این زبان است که زمان در کلمه می ماند.وگرنه واقعیت زبان، زبان نیست.پیچیده کردن کلمه است.
14/12/84 ساعت 2 شب/صبح!

زخم حَلب
به تیغی که نشسته باشد نه تیغی که نشسته باشد بر دری، جایی ،همینطور پیام می دهد . پیامِ تیغ، به جایی می کُشاند ، می کِشد و کِشیدگی و کُشادگی اش هر دو به یک ترتیب فتح غالب می کند .همه از یک غالب – قاموس پیروی می کند . قاموس یکی از دیگری – دیگری که از فتح غلبی جا می گیرد. در نسبتِ به هم اندازه ها را ثبت می کند . گویی کوتاه که از نرم به شدت، به مدت ،به نیاز، به آن چیزی که می پرستی ، ترا به خدا کوتاه بیا ؛ مدتهاست منتظرشنیدنم .انتظار از مدتها پایه ریزی می شود . اگر انتظاربرنَفَس، دلیل کند ، نَفس هیچ می شود . اگرپایه از نَفَس بِبُرد انتظار هیچ است خوب . شدش . می گردد و می شود .
نگفتم ؟! به هیچ ختم می شود . وقتی می نشینی، ا لتهابی می کُشاند که از مدتها به این طرف ، هی یه جورایی در تِق تِقِ خود می لغزد .
می چرخاند و تند شده .
مختلف است ، عزیزاً !
او چَپَر کرده. چَپَر کرده تا نام مرا بدرخشاند . مرا که از می ترسم را .مرا که از تَر ، سَم می سازم را . مرا که از َسم ، ساز می تراوم را . اینها که ازدستم می ریزند ، معلومه، مفرغند تو اَند.تا بسابی مرا سَمّم دهی . تا مرا سَهمم دهی . تا بسابی کورم کنی، با اقتدار مسلم انشااللهی که بر سَرم نشسته . تا دست از من نکشی، دست از سَرم بر نمی دارد . نمی ذارد او، تاخونم سرنکشد .
دستم را نمی گیرد . ای کاش ملغمه اضطرابهایم نمی شدم . جدای از ضربِ من، غمّۀ طربها می شدم . مشکل از یک خواب پریدن نبود که، صحبت زیر شانس کشیدن بود . مشتی احساس مزخرف خاص ،که از من و تو اضطراب می خواس .
همین .
مختل ازخواص دویدن .
مختل از درازلمیدن زیرچارپایه کرسی ها، چُرت زنانه زدن . من خیال همه از قبل خوردم، تا یکباره مشکل ایجاد نشود .ایجاد ضرب –خَتم می خواست ،ما شَتم می گفتیم .مشکل نبود .زبان گرفتگی می شد.
این زخم نبود .
در آغاز حَلب بود .
و خم زخمِ لب های ح بود. 29/3/83

و وقتی درک نمی کنیم ،تنها، می مانیم.
واقعیت یعنی آماده کردنِ زبان ِساده.وقتی می پیچانیمش ،یعنی می پیچانیم واقعیتش را .تنها وقتی می پیچید در زبان جا می گیردو در جا، زبان می گیرد و در جا می ماند به واقعیت و در جای زبان می ماند.شوکه شدنمان در عین ، مثل وقتی که چیزی را می بینیم،( واقعی) ، همان وقتی را دارد که واقعیتی رادر حالِ عین می بینیم، شوکه می شویم.و شوک ، در وقتهای مختلف سراغمان را می گیرد .سراغ واقعیتی را که پیچانده ایم . یعنی اگر نپیچانیم از درکش عاجزیم.
عین اینکه بخواهیم چیزی را خام خام بخوریم .چه می دانم؛عین گوشت خام ، نان خام ، برنج خام ، سرد می شود ، سنگین می شود و بر دل می ماند و رودل می شود و می نشیند و در انتهای پیچ های روده نمی نشیند و سخت می شود .سخت در زبان،در دندان ، قَوی می شود و با آرواره های بلندش ، در دهان نمی ماند، مثل آرواره های بلند و قَویِ دال.
وقتی با کمی پیچش ، واقعیت را در زبانمان لول می کنیم ، و مزه می کنیم ، (انگار که با آن بازی می کنیم ) ممتدش می کنیم . از انتهای یک جاده به انتهای یک جاده زوزه می کشد حتی وقتی که چیزی رد نمی شود. صدایش بلند می شود . هیچ وقت صدایش قطع نمی شود.انگار که همیشه می آیند، می شود.یعنی می خواهند که بیایند ، می شود.و همین طور بروند ، می خواهد، می شود.برای همین لاینقطع می شوند، می شود.مثل زوزه های بی خوابِ ماشین، می شود.می شوند واقعیت ، می شود.می شوند ساده، می شود.تکرار و در حال،جاری.واقعیت جاری بر حال.حالا اگر بی پیچ و انتها در کلمه روان شود ، مثل سختیهای واقعی، خود نافهم می شود.چون در کلمه نمی شود. چون در کلمه جاری نیست.و چون از جاری شدن در کلمه تن می زند، در ادای مفهوم هم تن می زند.در تنشهای معمول می شود.درست مثل موقعی که می گویید نمی فهمم، این از نپیچاندن ، آب می خورد.و واقعیت که همان کلمه نمی شود از حضورش بی خود می شود و در خود خالی می ماند.مثل از این دست که الآن صبح است ولی شب است.پس اگرصبح است چرا روشن نیست .و اگر روشن نیست چرا صبح است.پس شب است یقین. پس این موقع شب است ولی صبح است، چون از نیمه گذشته است ، با اینکه شب است ولی صبح است. برای همین ما نصفۀ شب را صبح می گوییم و نصفۀ صبح را شب. به همین ساده پیچاندِگی.
اصلاً زبان را برای همین کار گذاشته اند که در همه چیز بپیچد.تا لولشان کند.تا ساده اش کند. فهمیدنش کند.این همان زبان سنت آگوستین است ؛«وقتی از من می پرسند زمان چیست نمی دانم و وقتی نمی پرسند می دانم»( برای همین است که بعضی اوقات بینِ دو کلمه نشانه ایجاد می شود).برای اینکه بینشان واقعیت جاری شود.چون کلمۀ بی واقعیت خودش را نشان می دهد.و مفهومی برای وقوع.اگر وقوعشان زمان داشت در همان زبان نمی ماندند و انکار ناپذیر می شدند.و آن موقع دیگر نیاز به نوشتن و ادای کلمه نداشتند .چون واقعیت ندارند پس باید نوشت و چون نمی شود که ننوشت،پس کلمه به وجود می آید و بی مفهومی هایی که در حد کلمه می گنجد و اگر در کلمه بگنجد دیگر واقع نمی شود. و قاطع می شود. و به دَرکَش می رویم.می بریم و چه می برند و می پرند، مثل زمانی که از ارتفاع می پرند و یا از گودالی می پرند و یا از پائین می پرند و یا از چار پایه می پرند پائین! و یا اززمین می پرند به آسمان و یا وَر می پرند.
اینها هَمَش واقعیت است که تا واقع نشود، به دَر کلمه نمی گنجد.تنها زمانی که مفهوم وقوع داشته باشد واقعیت است و کلمه جز حروف بی واقعیت که می سازند ، نمی سازد.و این مائیم که می سازیم چه با حروف ، چه با صدا،چه با تصویر.جز تلاشی برای خط خطی کردن واقعیتِ کاغذ که همان است، سفید است و ما چون سفیدیش را نمی توانیم پس خط می زنیم.قَط می زنیم. لوله می زنیم ، می پیچانیم. و جار می زنیم. و ما جار زدن را نمی پیچانیم ، پس نمی بینیم. پس فکر می کنیم که داریم واقعیت را سئوال می کنیم. در اصل خودتان را می زنیم. که واقعیت را دُور زده ایم و از این زدن ها تازه خود را بارور می کنیم.تا بتوانیم بنویسیم.اگر تنها واقعیتش، واقعی می شد، دیگر قابل نوشتن نبود. دیگر هیچ چیزِ قابلِ پیمودنی نبود که ما در انتهای زبان با یای نکره ببینیمش که حیرت کنیم که در کجا می ایستد.پس کلمه جز در مواردی پیش نمی آید . حتی زمانی که ما آن را می زنیم. و فرهنگ می زائیم. و زبان می سازیم. و مُد می سازیم.و رنگ، و بَزَک دوزَکهای جدید. تا واقعیت بیشتری را داد بزنیم. چون تنها در این زبان است که زمان در کلمه می ماند.وگرنه واقعیت زبان، زبان نیست.پیچیده کردن کلمه است.
14/12/84 ساعت 2 شب/صبح!

زخم حَلب
به تیغی که نشسته باشد نه تیغی که نشسته باشد بر دری، جایی ،همینطور پیام می دهد . پیامِ تیغ، به جایی می کُشاند ، می کِشد و کِشیدگی و کُشادگی اش هر دو به یک ترتیب فتح غالب می کند .همه از یک غالب – قاموس پیروی می کند . قاموس یکی از دیگری – دیگری که از فتح غلبی جا می گیرد. در نسبتِ به هم اندازه ها را ثبت می کند . گویی کوتاه که از نرم به شدت، به مدت ،به نیاز، به آن چیزی که می پرستی ، ترا به خدا کوتاه بیا ؛ مدتهاست منتظرشنیدنم .انتظار از مدتها پایه ریزی می شود . اگر انتظاربرنَفَس، دلیل کند ، نَفس هیچ می شود . اگرپایه از نَفَس بِبُرد انتظار هیچ است خوب . شدش . می گردد و می شود .
نگفتم ؟! به هیچ ختم می شود . وقتی می نشینی، ا لتهابی می کُشاند که از مدتها به این طرف ، هی یه جورایی در تِق تِقِ خود می لغزد .
می چرخاند و تند شده .
مختلف است ، عزیزاً !
او چَپَر کرده. چَپَر کرده تا نام مرا بدرخشاند . مرا که از می ترسم را .مرا که از تَر ، سَم می سازم را . مرا که از َسم ، ساز می تراوم را . اینها که ازدستم می ریزند ، معلومه، مفرغند تو اَند.تا بسابی مرا سَمّم دهی . تا مرا سَهمم دهی . تا بسابی کورم کنی، با اقتدار مسلم انشااللهی که بر سَرم نشسته . تا دست از من نکشی، دست از سَرم بر نمی دارد . نمی ذارد او، تاخونم سرنکشد .
دستم را نمی گیرد . ای کاش ملغمه اضطرابهایم نمی شدم . جدای از ضربِ من، غمّۀ طربها می شدم . مشکل از یک خواب پریدن نبود که، صحبت زیر شانس کشیدن بود . مشتی احساس مزخرف خاص ،که از من و تو اضطراب می خواس .
همین .
مختل ازخواص دویدن .
مختل از درازلمیدن زیرچارپایه کرسی ها، چُرت زنانه زدن . من خیال همه از قبل خوردم، تا یکباره مشکل ایجاد نشود .ایجاد ضرب –خَتم می خواست ،ما شَتم می گفتیم .مشکل نبود .زبان گرفتگی می شد.
این زخم نبود .
در آغاز حَلب بود .
و خم زخمِ لب های ح بود. 29/3/83

من خط دیده ام که سپیدی به خط می زد . روشنی نزدیک سپیدی ها دیدم، که گذشت از سَرم . و در انتهای من بودم .منی که از ساعت تن بودم خلاص ،در دشت همرام ، بی دلیل دست و پام چسبید . من پای از رفتن، نیاز ِ به خطر داشتم.مرا نه لمسیدن ِخط ، مرا نه یادآورد.آنچه باقی ماند ، گذشته از گذشت ، مردی ست ،که روایتی ست کجا بودش.
مرا روا دار یا نه روادار ، که از روا دارت جز یاد دارت ،خدا می داند تو از برخاب های اشکال ، روا ست .یا نه ؟چرا نه؟! چراغ به جا دار شراب تهوع!کلام بتاب از تابش تپیدن . منّت خطا را ، بخر به جان. چون، سربِ سرابی ، بتاب به جانب سردی.نقاطی که توان دید ، دیدۀ تعالی ، دیده می گشاید . فتح طولی ِموضوع ، تبحرم را برانداخت به سوی ثوابی ، در لعنتی محترم . مخرب شدنش از یک طرف ، اطراف ( ف) را پُرآکَند، از آگَنده ها. از کُنده های سلطانی که به میزان ،پُر است از آواز های کُر.
شُهرات مختلف باز بنگر! باز با بینی ات راس بگیر و برو . به دشتهای تازه ترِ صبح که رسیدی ، این گُزین و برو.
البته مختلف است عزیزاً ؛
از شیرینی های هَشل هَف ،دل به خویش داشتن. مرا مجنون کُش ، که جناب وجودِ سرم ،را می دانند که شما می خوردند . که مرا دین از یاب چه سود؟
5/2/84

مرا روا دار یا نه روادار ، که از روا دارت جز یاد دارت ،خدا می داند تو از برخاب های اشکال ، روا ست .یا نه ؟چرا نه؟! چراغ به جا دار شراب تهوع!کلام بتاب از تابش تپیدن . منّت خطا را ، بخر به جان. چون، سربِ سرابی ، بتاب به جانب سردی.نقاطی که توان دید ، دیدۀ تعالی ، دیده می گشاید . فتح طولی ِموضوع ، تبحرم را برانداخت به سوی ثوابی ، در لعنتی محترم . مخرب شدنش از یک طرف ، اطراف ( ف) را پُرآکَند، از آگَنده ها. از کُنده های سلطانی که به میزان ،پُر است از آواز های کُر.
شُهرات مختلف باز بنگر! باز با بینی ات راس بگیر و برو . به دشتهای تازه ترِ صبح که رسیدی ، این گُزین و برو.
البته مختلف است عزیزاً ؛
از شیرینی های هَشل هَف ،دل به خویش داشتن. مرا مجنون کُش ، که جناب وجودِ سرم ،را می دانند که شما می خوردند . که مرا دین از یاب چه سود؟
5/2/84

خدا حفظتان کند!
خدا حفظتان کند!
خدا شما را عزيزی دور ،
از مراتع سوار ،
با پاهايی بلند،
دور بيا ورد.
بياورد با پايه هايي بلند ،
از مراتع سبز خويش
در اعتدال
اول
که نَفَس،
چون از باز نمی ماند،
می رود به دَم
آنگاه
فريفته ی بيرونی
از جو درون ،
می خورد انبساط معمول،
رقم
هر چه اَسته ی درون،
نگيرد از بيرون ،
( چون خدا را خوش نميآ د
که سوارانش،
از اسب،
بيافتن بر زمين)
از زمين که سالها
پاهای بزرگِ کِشت ،
يادآوری های نامشان بود.
چون ما فقط می خوريم
چه گول–
چه می خوريم –
و چه قول .
اما بيشتر از همه گول می خوريم ،
از آن همه سطح
که خوراد ِما را تهيه می بيند.
بعضی وقتها ،
در پاره ای از تکه پاره ها ،
به شکل دورا نی خيش می زنيم ،
تا شيار
شکل مرتبی از دغلهای گول باشند.
يا غول،
شکل ِشيار های مرتفع غبار
از دامنه های سيا ل
تا آنچه در متن اش
به اشکال مختلف ما دفن می شود.
حالا می خواهی
کناره ها باشی،
يا در کنارها بپاشی
تخمه ها را .
ضمن مزرعه ،
که کشت قول می دهی ،
دهان ِمحبوسش را بر آب ببين
که هوا می خواهد
که ای کاش
انباری از غول
بر پيشانی هولناکش سياه می کرد .
هوا مرا می خواهد
که دهن به خشکی بسته ام
و خشک از گردن،
به بالا،
به برْ منْ نشسته
درست زير گلوم ،
زمزمه ای زير گلوم،
ِوز ِوز می کند
که انگار مشت مرا خوانده !
( دست از تعارفاتم بر نمی دارد)
حالا،
مثلاً ،
ما نصف شيار
تخمه پاشيديم و باد
شيار ِچشمْ پوشيد
در آمدگی ها و نا های در هم ِ قولها
مثل ِ سنگی که در باغ
لبخند بهش داده تيشه
و مثل آبادی ِروشن از
در پنجره های هر درخت.
28/2/84

بافته ها،
انگشت هاي ريتم ،
يافته بر چانه،
چانه بر خلاصه
اما خلاصه گي را چاره نبود
بر چانه هاي يافته ،
زير شانه ،
بر خلاصه،
انتظار از شانه،
نشانه هاي چشممان بود
و چه سريع مي رفت
و سريع
خلاصه شديم
چاره اي نبود،
از خلاصه گي ،
جز چاره،
راهي ِچون خبر هاي گوش،
و گوش هاي سريع از خبر،
مي ريخت
انگار،
روحي خلاصه نبود
روح را در تو مي يابم ،
بلندا!
بلند،
تو،تو
من ، افق،
افق، تو تو
و روح ِ طلوعت ،
تو ،
سبزه هايم،
رشد ،
در خواب ِ تو ،
مي خيزند ،
و من افسوس بر خلاصه ،
تو ،
چاره نبوديم .
شا م ،
تو ، تو ،
سراب ، شراب،
توتوتو ،
سايه هاي بلند ِ ، من
تو ، من ،
گورستان ِغروب ،
من،
فرزندانم ، به ، تو ،
قبله گاه ِتو،
لالايي قار ِ شكم ،
تو ،
خيز مي كشند.
در تاختگاه ِ ريتم تو ،
گوشِ من،
دركوفت مي زنند.
5/9/84
خدا حفظتان کند!
خدا شما را عزيزی دور ،
از مراتع سوار ،
با پاهايی بلند،
دور بيا ورد.
بياورد با پايه هايي بلند ،
از مراتع سبز خويش
در اعتدال
اول
که نَفَس،
چون از باز نمی ماند،
می رود به دَم
آنگاه
فريفته ی بيرونی
از جو درون ،
می خورد انبساط معمول،
رقم
هر چه اَسته ی درون،
نگيرد از بيرون ،
( چون خدا را خوش نميآ د
که سوارانش،
از اسب،
بيافتن بر زمين)
از زمين که سالها
پاهای بزرگِ کِشت ،
يادآوری های نامشان بود.
چون ما فقط می خوريم
چه گول–
چه می خوريم –
و چه قول .
اما بيشتر از همه گول می خوريم ،
از آن همه سطح
که خوراد ِما را تهيه می بيند.
بعضی وقتها ،
در پاره ای از تکه پاره ها ،
به شکل دورا نی خيش می زنيم ،
تا شيار
شکل مرتبی از دغلهای گول باشند.
يا غول،
شکل ِشيار های مرتفع غبار
از دامنه های سيا ل
تا آنچه در متن اش
به اشکال مختلف ما دفن می شود.
حالا می خواهی
کناره ها باشی،
يا در کنارها بپاشی
تخمه ها را .
ضمن مزرعه ،
که کشت قول می دهی ،
دهان ِمحبوسش را بر آب ببين
که هوا می خواهد
که ای کاش
انباری از غول
بر پيشانی هولناکش سياه می کرد .
هوا مرا می خواهد
که دهن به خشکی بسته ام
و خشک از گردن،
به بالا،
به برْ منْ نشسته
درست زير گلوم ،
زمزمه ای زير گلوم،
ِوز ِوز می کند
که انگار مشت مرا خوانده !
( دست از تعارفاتم بر نمی دارد)
حالا،
مثلاً ،
ما نصف شيار
تخمه پاشيديم و باد
شيار ِچشمْ پوشيد
در آمدگی ها و نا های در هم ِ قولها
مثل ِ سنگی که در باغ
لبخند بهش داده تيشه
و مثل آبادی ِروشن از
در پنجره های هر درخت.
28/2/84

بافته ها،
انگشت هاي ريتم ،
يافته بر چانه،
چانه بر خلاصه
اما خلاصه گي را چاره نبود
بر چانه هاي يافته ،
زير شانه ،
بر خلاصه،
انتظار از شانه،
نشانه هاي چشممان بود
و چه سريع مي رفت
و سريع
خلاصه شديم
چاره اي نبود،
از خلاصه گي ،
جز چاره،
راهي ِچون خبر هاي گوش،
و گوش هاي سريع از خبر،
مي ريخت
انگار،
روحي خلاصه نبود
روح را در تو مي يابم ،
بلندا!
بلند،
تو،تو
من ، افق،
افق، تو تو
و روح ِ طلوعت ،
تو ،
سبزه هايم،
رشد ،
در خواب ِ تو ،
مي خيزند ،
و من افسوس بر خلاصه ،
تو ،
چاره نبوديم .
شا م ،
تو ، تو ،
سراب ، شراب،
توتوتو ،
سايه هاي بلند ِ ، من
تو ، من ،
گورستان ِغروب ،
من،
فرزندانم ، به ، تو ،
قبله گاه ِتو،
لالايي قار ِ شكم ،
تو ،
خيز مي كشند.
در تاختگاه ِ ريتم تو ،
گوشِ من،
دركوفت مي زنند.
5/9/84

۱ نظر:
سلام خونه نو مبارک
یعنی آدرس لینکتو عوض کنم
کاش یه فکری به حال فونت میکردی واقعا دیوانه کننده است
اومده بودم بگم به روزم هرچند که نمیای ...
یاد دادیم
برای قد نکشیدن کنار دیوارها نایستم
مقیاس ها را فراموش کرده ام
با وجب مساحتم را متر می کنم
ارسال یک نظر