یک عدد مقرب، عدد غریب،غریب آنی به شروع هیج،در ذات ِ همه چیز.در هیات همه موجود است،وجود ِ یکی،عمود ِ عظیم ِ یک! با دستی بلند ، پایی بلند پهن می شود در هیات همه اعداد.از یک خفته ی در خود گسترانیده نجابت مستقیم ِ کره شور تسلیم از هیات ِ مدونش را . این ترتیبی ِ خفته و بیدار ِ یک است.
یک مجعول ِ مرز ،این بین ِ بود و نبود،این بود و نبود ِ بین ، بفرد ِ بین ، این نبود ِ بین ِ بود و این بود ِ بین ِ نبود. این بود و نبود و بین . اریب و در هم درگیر تعالی و اندام ِخسته ی کره.تجربه را طی ِ تجربه. هر چه باشد ، رغم ِ با و علی – نای رغم.
یک روشنی ست ، ابتداست،روشنی ِ ابتداست و ابتدای روشنی .آغاز را مستتر به خود و انجام را .مدح ِ غریب ِ روشنایی بر بی جایی گناه و بی گناهی تاریک . تارک ِ زمین . ضمیری تاریک در مرز ِ بین ِ خوداَش و یا مرز ِ اَش در بین ِ خود.جمع است منحصر به خود در تنوع ِ همه و متکی به فرد در گسترش جمع و منحصر به جمع ِ خود ،جمع ِ گسترده ، جمع ِ کسیر ، تکثیر ِ انکسار . او همین طور ابتدا را پنهان ِ خود کرده ، به پنهانی ابتدا کرده اکتفا کرده که در پنهان ابتدا کرده که در پنهان نه جمع بود و نه انکثار تکسیر . آن پنهان ِ جمع بود و جمع پنهان بود. پنهان ِ یک . یک ابتدا بود .
الفبا آغاز کرد و آوای خود کرد شکل ِ خود کرد و خود شکل ِ آوا کرد که شکلش پدید الف بود پدید ِ تراکم ِ شدید در نطفه ی ناپدید.همه در گرداب ِ همه و همه گرداب ِ صفر گردید و هیچ وز زهدان ِ صفر سفر ِ زهدان ِ ناپدید ،یک پرید ،یک ابتدا .
یک ِ ابتدا!
الفبا را به خود و با را به دوم به دو از خود پایان کرد.یعنی با خود بای خود در ابتدا نشست و جهان را به ابتدای خود و پایان به بای خود خودیت آبادانی گشت.همه بودند نبود و همه بودند بود که اما یک بود که فزون گشت همه بود و نبود را نابود یکدگر را که در آن یک بود .یک بود که بودن ِ بود ازوست.به پا انتها نشست و پا را اندیشه ی راه ِ اندیشه.به یکتایی اش اندیشه ی غرور. غرور کرد و جهان را اندیشه ی یک بیاموخت.یک اندیشه بیاموخت تا غرور کند و بر کبر خود از خون ِ یک نگذرد .از یک به یک نگذرد. اندیشه ی راه به پا کرد . راه ِ اندیشه به پا کرد و میراث ِ عظیم ِ یک توشه در دیگر کرد تا نظام ِ عظیم، از راه نگذرد تا رآیش نگردد و تا نظام ِ عذرا نگردد تا توشه ی دو دیگر گردد به دو معنای جملگی تا جمله، معنای دو جمع گردد و جمع جمله، دو جمله گردد تا جمله جمع گردند و جمله ی جمع. خست ِ یک، منعکس به خود . چرا که خود به خود نیافزود چرا که هر که به خود را جز یک نبخشید و یک به یک طی راه نکرد تنها طی ِ یک راه کرد. یک طبیعت ِ اَش است و هاش تکثیر ِ نطفه . نطفه ی اَش!دراننده ی بکارت کیهان به صفر ناثواب . برون جهیده ز گرداب ِ صفر. طبیعت ِ خود به پا کرد و تبیعت از طبیعت ِ خود ، طبیعت کرد . با این همه اگر چه طبیعت عمود دارد اما حاشا از انحصار ِ به یک سو . او فلق ِ گردنش دوار و دور از خلق ِ زهدان به سر دارد. یک ناجی ست. همه ی اعداد عده نشسته سر تا به پای به اندامش بسته . به اندام ِ او بسته . اندام نجات . تا یکدگر نجابت از بار ،بار به گردن که گردن ِ خلق ، اندام ِ سَر ، خلق ِ ابتدا، سِرّ ِ ابتدا بود که او بود که خود را نه آغاز بود نه پایان که او را آغاز ِ پایان نبود و نه پایان ِ آغاز!
۲۰۰۷/۱۲/۳۰
U.L
۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر